
چند وقته ذهنم خیلی بازی در میاره. صبح که از خواب بلند میشم، به محض اینکه چشممو باز میکنم یه آهنگ و شروع میکنه با صدای بلند پخش کردن تا خود شب. فکر کن، تا چشم باز میکنی یکی تو مغزت بخونه: "دختر شیطون... با هم بریم کجا؟ هر چیزی که تو بخــــــــوای آی آی آی آی!!". امروزم از صبح تا خود همین الان، یه چیزی در حدود دو میلیون و پنجاه و شیش بار تیتراژ خوشرکاب تو ذهنم پخش شده، با صدای بلند.
تیک عصبی گرفتم.
هیچکی ندیدم تو نخت نباشه... دیندیندین دیندین دیندین دیریریرین، نکنه یه وقت از تو نگام جدا شه/ میدزدنت میبرنت بیابون... طاقت ندارم بشی درب و داغون/ مخلصتم چاکرتم جونمی... عشق منی عمر منی جونمی/ امان ازین هیاهو، یا ضامن آهو، یا ضامن آهو... .
هی این آقاجونم گفت برو پیش مامانت آراشگری یاد بیگیر، خِیاطی و آشپزی یاد بیگیر، درس به چه درد تو میخوره، هی من تیریپ روشنفکری ور داشتم که نه پدربزرگ! من یک دختر امروزی هستم و باید درس بخوانم و به دانشگا بروم و برای خود و جامعه فرد مفیدی باشم. بیاه! معنی مفید بودنم فهمیدیم. سردرگم. بیکار و بیعار. عصبی. پرخاشگر. بیحوصلهی به تمام معنا! والا با این درساشون.
تابلوئه امتحان دارم، نه؟ :|
+مداد نوکیمم همین الان شکست!
خوب بعضی وقت ها آدم احساس می کنه باید خودشو از یه جای بلند پرت کنه پایین، یا یه مشت قرص بخوره و در اتاقش رو از پشت قفل کنه و چراغا رو خاموش کنه و بگیره بکپه، یا خز بازی در بیاره شیر گاز رو واز کنه و خودش و خانوادش رو یه جا بفرسته رو هوا، یا اگه اهل فیلم دیدن باشه و اونجاش خل باشه بره یه تفنگ پیدا کنه و یه گلوله حروم مغزش کنه، یا به پاش یه سنگی آهنی چیزی ببنده و خودش رو بندازه تو ریل مترو و اون زیر خفه بشه (هارهار). آدم بعضی وقت ها دوست داره بمیره، واقعا دوست داره بمیره.
من از بچگی تو یه جمع مردونه بزرگ شدم. من خواهر ندارم، خاله ندارم، دایی هام هم بچه ی دختر ندارن، دختر عموهام وقتی بچه بودم ازدواج کردن و با عمم هم رابطه زیادی نداشتیم. من از بچه گی لالوی یه مشت پسر بچه بزرگ شدم و دوستای بچه گیم هم اغلب پسر بودن. بازی محبوب من تو بچه گی لیس پس و تیله بازی و خر پلیس بوده و گاهی هم فوتبال (هر چند همیشه من رو گلر می ذاشتن). به خاطر همینم اخلاقام بیشتر از اینکه دخترونه باشه پسرونست. ولی خوب من هیچ وقت تو یک جمع خصوصی مردونه نبودم. می دونم اخلاقاشون چه طوریه ولی نمی دونم وقتی با هم هستن در مورد چه چیزهایی حرف می زنن. مثل من و دوستام هستن، که وقتی حوصلشون سر می ره یکی رو بندازن وسط و پشت سرش اندازه یه مثنوی صفحه بذارن؟ یا مثلا در مورد چیزایی که تو وبلاگ ها و ف.ب هامون سخیف می شمریمشون و اصطلاحا بهشون می گیم بحث های خاله زنکی حرف بزنن؟
برنامه شام ایرانی جالب بود، مخصوصا شب رامبد جوان. دنیاتون جالب و سادست.
<------
---------------->
حرکت رفت و برگشت ماشین هایی که جلوی پای نیوشا ضیغمی تو فیلم ها وا میستن. اصولا نیوشا ضیغمی رو بدون اون کلاه گیس مسخره، لب های باد کرده و فرنچ ناخن نمی شه تصور کرد. حتی وقتی توی فیلم گشت ارشاد یه دست کامل کتک خورده و آش و لاش شده، یا توی فیلم دموکراسی که نقش روح رو بازی می کنه.